۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

پیرمرد امام ما بود....

سخت می توانم برای کسی توضیح دهم که چرا من،
جوان بیست و چند‌ساله ی هزاره‌ی سوم، جوان عصر ارتباطات، جوان شنگول و سرمست غرور جوانی،
باید با این همه چیز که بهانه های خوبی هستند برای غرور و بی اعتنایی به غیر، با این همه دست مایه ی سرگرمی و غفلت، 
عاشق آن پیرمرد هشتاد ساله‌ گشته ام؟
تازه برای تان سخت است احتمالا، که اگر بنویسم : باور ندارم کمتر معشوقی بتواند این گونه عقل از سر عاشق‌ش برباید که او ربوده است..... 
پیرمرد امام ما بود آخر.......
-----
امروز را مدام در دلم بود که برای یاد قامت بلندش چه بنویسم که خجل نشوم.
هرچه فکر کردم دیدم دست آخر خجالت را ناچارم ، که تمام وجودم خجالت است در پیش بالای بلند آن بنده‌ی کوچک خدای بزرگ.
دست آخر نتوانستم این بار خجالت را تنهایی بکشم.
نوشته‌ی زیبایی بود از جناب محمد رستم پور،
دیدم این نوشته را این جا با ذکر مرجعش بازنشر دهم، هم این پنجره به آن  نام خدایی‌ مزین می‌شود و هم من نیز می‌توانم نگران بنشینم و حیرانی کنم.
قطعه شعری نیز از احمد محبی آشتیانی در توصیف سرو قدش هست که نزدیک ست به شیدایی چون منی.... که مدتی قبل در همین بلاگ گذاشتم. آن را نیز برای‌تان دوباره می‌آورم:

به ستبری ابروی یار من ....

لینک دانلود شعر رکض الخیل:
http://yanon66.persiangig.com/audio/RakzolKhail.mp3

  
رگ گردنش متورم شده بود.
فریاد می‌زد.
نمی‌لرزید؛ نه صدایش و نه دست‌هایش.
نگران نشويد، قلب‌تان را محكم كنيد.
خود را آماده كنيد براى كشته شدن، خود را آماده كنيد براى زندان رفتن، خود را آماده كنيد براى سربازى رفتن، خود را آماده كنيد براى ضرب و شتم و اهانت، خود را آماده كنيد براى تحمل مصايبى كه در راه دفاع از اسلام و استقلال براى شما در پيش است.
كمربندها را محكم ببنديد براى حبس، براى تبعيد، براى سربازى رفتن، براى ناسزا شنيدن، نترسيد و مضطرب نشويد. 
به من اگر فحش مى‏دهند، شما چرا غصه مى‏خوريد؟
شما چرا نگران مى‏شويد؟
مگر من از حضرت امير- عليه السلام- بالاتر هستم؟
بغض جمع ترکید.
اشک‌ها جاری شد.
طلبه‌ها دست‌هایشان را مشت کرده بودند.
عبا از روی دوشش افتاده بود.
عبایش را به دوش انداخت.

عبایش را به دوش انداخت.
نعلین را به پا کرد.
از اندرونی آمد تا حیاط.
دستش را بالا برد.
خمینی منم!
او را رها کنید!
سرایدار را پرت کردند گوشه دیوار.
از بس زده بودندش، روی زمین پهن شد.
رفت تا کنارش.
زیر بغل سرایدار را گرفت.
دستمالش را بیرون آورد.
پاک کرد؛ خون پیشانی‌ او را نه؛ اشک خودش را.
از پله‌ها بالا رفت.
وارد دالان بیرونی شد.
مأموران ساواک برگشتند.
پشت سرش راه افتادند.

پشت سرش راه افتادند.
تراب حق شناس و حسین احمدی.
از فعالین مجاهدین خلق بودند.
نشست پشت میز.
آنها هم نشستند.
جزوه "شناخت" سازمان را گذاشت روبرویشان.
به هم نگاه کردند.
برق شادی در چشم‌هایشان می‌درخشید.
این همه راه تا نجف، ارزشش را داشت.
اگر او هم مانند دیگر روحانیون انقلابی تأییدشان می‌کرد...
- من نمی‌نویسم...
- چرا آقا؟
- از اندیشه‌های شما معاد در نمیاد...
- ما...
حرفی برای گفتن نداشتتند.
سکوت کردند.

سکوت کردند.
تعدادشان زیاد بود.
شنیده بودند روزهای آخر اقامت اوست در نجف.
هوا گرم بود.
آمده بودند تا حرف‌هایش را بشنوند.
شاید اتمام حجت‌هایش را.
اما او از دعوت گفت.
و از وحدت.
شما اينها را براى خودتان حفظ كنيد. هى طرد نكنيد؛ هى منبر نرويد و بد بگوييد. منبر برويد و نصيحت كنيد، نه منبر برويد و فحش بدهيد.
فحش هم چيز شد در عالم؟!
نصيحت كنيد اينها را.
همه را دوست داشت.

همه را دوست داشت.
اما اسلام را بیشتر.
- این حرف‌ها نیست... شاه باید برود...
- اما حضرت آیت الله! آمریکا دارد از او حمایت می‌کند.
ملت برای روبرو شدن با آزادی آماده نیست!
باید ملت را تعلیم داد.
- ابداً لازم نیست تدریجی عمل کرد.
ملت خواستار یک انقلاب فوری است.
یا همین حالا و یا هرگز.
بازرگان دستی به پیشانی‌اش کشید.
سنجابی سرش را خاراند.
بلند شد.
وقت اذان نزدیک بود.
برافروخته بود.

برافروخته بود.
هیچ‌گاه اینقدر عصبانی ندیده بودندش.
حتی در گرمای آزاردهنده مردادماه قم.
شدید شده بود گریه حضار.
اما او دست بردار نبود.
من از پيشگاه خداى متعال و از پيشگاه ملت عزيز، عذر مى‏خواهم، خطاى خودمان را عذر مى‏خواهم.
ما مردم انقلابى نبوديم، دولت ما انقلابى نيست، ارتش ما انقلابى نيست، ژاندارمرى ما انقلابى نيست، شهربانى ما انقلابى نيست،
پاسداران ما هم انقلابى نيستند؛
من هم انقلابى نيستم.
مردم به سر می‌زدند.
مسامحه دولت و کارشکنی‌های منافقین کارساز شد.
پاوه سقوط کرده بود.
اگر ما انقلابى بوديم، اجازه نمى‏داديم اينها اظهار وجود كنند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مى‏كرديم. تمام جبهه‏ها را ممنوع اعلام مى‏كرديم.
يك حزب، و آن "حزب اللَّه"، حزب مستضعفين.
دستش را بالا برد و عرق از پیشانی گرفت.

عرق از پیشانی گرفت.
خبر پیچیده بود.
قلم را برداشت:
- نجات جنابعالى و همراهان محترم از سانحه‏اى كه به حسب عادت مصيبت بار بايد باشد نشانه‏اى از الطاف الهى است براى پيشرفت انقلاب اسلامى.
هلی‌کوپتر رئیس جمهور دچار سانحه شده بود.
اما او به طرز معجزه‌آسایی زنده مانده.
زنده ماندن سید ابوالحسن بنی‌صدر و پیشرفت انقلاب اسلامی؟
اگر رئیس جمهور شهید شده بود؟
اتفاقاتی در راه بود.

اتفاقاتی در راه بود.
گوش تا گوش نشسته بودند.
هنوز گرد رزم بر چهره‌ داشتند.
برای دیدارش سر و دست می‌شکستند.
حالا جماران بودند.
منتظر.
مشتاق.
جایشان تتگ بود، دل‌شان وسیع.
من به اين چهره‏هاى نورانى و بشّاش شما، و به اين گريه‏هاى شوق شما حسرت مى‏برم.
من احساس حقارت مى‏كنم.
من وقتى با اين چهره‏ها مواجه مى‏شوم. و اين قلب‌هايى كه به واسطه توجه به خداى تبارك و تعالى اين طور در چهره‏ها اثر گذاشته است، احساس حقارت مى‏كنم.
دیگر کسی صدایش را نمی‌شنید.
بسیجیان و پاسداران و رزمندگان ضجه می‌زدند.
اهل تعارف نبود.

اهل تعارف نبود.
در مهمانی‌های خانوادگی، جلسه مردانه و زنانه را جدا می‌کرد.
نوه‌ پسر، نوه دختر را نمی‌دید.
با اینکه بسیار کوچک بودند.
متعصب نبود.
حریم‌ها را می‌شناخت.

حریم‌ها را می‌شناخت.
می‌رفت توی اتاق.
در را می‌بست.
گریه می‌کرد.
شدید.
در که می‌زدند، گريه‌اش قطع می‌شد.
احمد در زد.
جوابی نشنید.
محکم‌تر.
نه.
طول کشید گریه‌اش.
آهسته در را باز کرد.
سجاده‌اش خیس شده بود.
احمد سینه‌اش را صاف کرد تا متوجه‌اش شود.
سرفه کرد.
ادامه داشت.
رفت علی را بغل کرد.
آورد توی اتاق.
علی را دوست داشت.
اما گریه قطع نمی‌شد.
صدایش زد.
سرش را بالا آورد.
- احمد چرا اینجوری می‌کنی؟
مگر نمی‌بینی حالم خوش نیس؟
علی را چرا آورده‌ای؟
چشمانش سرخ بود.
جمهوري اسلامي ایران قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته بود.
تحمل نکرد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

رسانه متفاوت

نشسته ام اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی تماشا می کنم؛ جوان‌ک‌های دوچرخه سوار که در ظل گرما عازم حرم امام هستند، پاسداران پیاده که به دو از اصفهان تا تهران را در حرکت‌ند، مردم شهرستانی مجاور حرم امام را که گاهی با بصیرتی عجیب حرف‌هایی می‌زنند که به حق تحلیل‌هایی عمیق از امروز جهان و ایران است، 
این وسط ناگهان تصویرهایی از عشایر کهکیلویه و بویراحمد پخش می‌کند: زن هایی مشکین پوش، وویه وویه کنان در میان می چرخند و مردانی در پیرامون‌شان عزاداری می کنند . در اطراف هم بنرهایی با عکس امام و صداقتی عجیب که تصنع صنعتی‌شان را به کل از میان برده است...
جوان عشایر می گوید این مردم هرساله این روز را عزای سنتی می گیرند برای امام امت.... تنم می لرزد.
---
اخبار ادامه می دهد، مجلس تعزیت مردم عراق را نشان می دهد در سال‌گرد امام، همو که هشت سال با کشورشان و حکومت‌شان جنگید! افغانستان را نشان می دهد. سالن های بزرگ که افغان‌ها نشسته اند و دارند به خاطرات مسئولان و فعالان از آن دوران گوش می دهند. یکی از فعالان مقاومت افغانستان در آن دوران دارد می گوید‌: "وقتی گفتند حال امام خوب نیست، همان لحظه دو سه نفر از فرماندهان پای شان سست شد و افتادند، غش کردند!کار به آن جا کشید که ترسیدیم برنگردند." .... پاهایم سست می شود.

این چند روزه خوب فهمیدم که اگر نبود این رسانه ی متفاوت که چیزهایی را پخش کند که جهان غالب امروز نمی خواهد پخش شوند، هرآینه کافی بود تا آدمی هرآن چه امید دارد از دست بدهد و بدبینی و بدی را برای زندگی خود برگزیند.
این چند روزه نامردمی های نامردمان یک باره از تنم درآمد؛ با این شور و شعوری که تنها ثانیه هایی از آن را در همین سیمای پر از انتقاد خودمان دیدم.... شکر
×××

به مادرم که می گویم ، می گوید خیلی ها همین تلویزیون را از خودشان دریغ کرده اند و به ماهواره‌ها تن درداده‌اند که این طور یک جانبه سیاه نگر شده اند....
یاد چیزی می افتم.
یکی از دوستان در مباحثاتی می گفت :‌ "... من خط سیاسی خاصی ندارم. سیاست رو هم دنبال نمیکنم. اما یک نفر انسان زنده هستم که دارم توی این شهر، کشور زندگی میکنم. حتی اگه به زور هم کسی چشمش رو ببنده. بالاخره چیزهایی میبینه و میشنوه و حس میکنه. اون چیزهایی که من تنها به عنوان یک نفر که داره زندگی میکنه اینجا، دیدم اصلا به مذاقم خوش نیومده."
برایش نوشتم : " اگه کسی هم به اختیار یا جبر محیطش چشمش رو ببنده چیزهایی مهم رو نمی بینه که گاهی ندیدن این چیزها کافیه برای تلخی مذاق! "

آزاده باشه کسی،
لااقل در این دنیای معاصر که همه ی رسانه ها یک سو و در راستای ترویج و بیان یک حرفن و همه به دنبال توجیه غرب و جلوگیری از عصیان انسان ها در برابر غرب فکری هستند، این یک رسانه ی متفاوت -ولو با هزار اشکال- رو جدی می گیره و در حد یه گزینه نظر داره.....
اگه آزاده باشه....

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

جریان انحرافی یا جریان‌های منحرف!؟

این روزها خیلی ها دوست دارند از فلانی و بهمانی گافی بگیرند و بکوبند بر سر دولت،
خیلی‌ها به نظر توهم، اصلا دولت احمدی نژاد را در مقابل حاکمیت قرار می‌دهند و می‌خواهند بر طبل حاکمیت دوگانه بکوبند.
گروهی از مخالفان تمام انقلاب و اسلام هم بشکن و بالا انداز امید دارند تا از این آب گل آلود ماهی‌های متناسب با دهان‌های خود را صید کنند.

غافل از این که ما اصولا با آدم‌ها کاری نداریم!
سخت می‌شود این مفهوم را برای کسی که درک دقیقی از معرفت دینی ندارد شرح داد؛ به خصوص اگر این روزها گرفتار بازی‌های سیاسی باشد؛ به خصوص اگر شما را -مانند خودش- وابسته به مسلکی بداند و نتواند تصور کند که تو داری با یک اصل و سلسله اصول ازلی کار می‌کنی... به خصوص سخت می شود شرح دادن این معنا برای این‌ها.....
اما به هر تقدیر؛
ما اصولا در اسلام با آدم‌ها کار نداریم.

در قرآن خداوندی گاهی بعضی آدم‌ها ویژه مطرح شده اند؛ شخص پیامبر(ص)، اهل‌بیت و ذی القربای پیامبر مصطفی و سایر پیامبران الاهی.... وقتی دقیق می‌شوی می‌بینی این‌ها را هم خداوند آن گونه ستایش می‌کند که این‌ها هرآنچه باید، کرده‌اند و تبدیل به شمایلی از خیر شده‌اند؛ این‌ها دیگر خودِ خودِ خیرند و از این جهت به شخصه مورد احترام هستند. تازه همین‌ها را هم قرآن گاهی برخوردهایی دارد باهاشان که اگرچه تغزل‌های میان عاشق و معشوق است اما در نگاه جزیی ما گاهی خیلی گران می‌آید؛

.... فَاِن لَم تَفعَل فَما بَلَغتَ رِسالَةَ
.... وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا ، إِذًا لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا
.... وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنَا وَكِيلً
.... وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ ، لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ،  ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ
.... وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَٰلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ ۚ كَذَٰلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ

این‌ها صغرا کبری نیست که می چینم‌ها!
دست آخر مراد آن‌ست که این مرام، اسلام عزیز، اصولا با آدم‌ها کار نمی‌کند! با اصول کار می‌کند و هر کس را نسبت به این اصول موضعی است!

ملت عزیز ایران در چند سال گذشته به خدمت رای داد! پای خدمت گذارانش هم می‌ایستد و تا با اصول همراه هستند پشت آنان است. اما لاجرم هر کس در نسبت با حق دچار تزلزل‌هایی می‌شود گاهی!
ملت از خطاهای آقایان متنفرست و این همه به خاطر شوق بیش از حد ملت به گفتمان انقلابی ست که احمدی نژاد و دولت ش در چندساله ی اخیر دوباره احیا کردند.
خیلی نامردی می کنند این ها که دولت را در احمدی نژاد و احمدی نژاد را در این خطا رفتارهای گاه به گاهش خلاصه می کنند. دولت بدنه ی عظیمی ست که گاهی ممکن است پدر و مادر و برادر و خواهر ما را هم در بربگیرد و این بدنه ی عظیم امروز خوب دارد پیش می رود. 
احمدی نژاد هم به عنوان مدیر این بدنه خوب دارد گفتمان خدمتی را که احیاگر آن بود به عمل می رساند. خب. بالطبع او یک آدم است و اشتباه می کند و اگرچه گران تمام می‌شود اشتباه بزرگان، اما بلاخره نمی توان احمدی نژاد را هم سنگ اشتباهاتش دانست.

تازه بر فرض این که خدای ناکرده رئیس جمهور ایران از مسیر اسلام و انقلاب خارج گردد، در نهایت تاریخ انقلاب اول بار نیست که با ناتوانی برخی انقلابیون در کشیدن بار امانت بزرگ آن روبه رو می‌شود. امانت انقلاب الاهی اسلامی آن گونه سنگین است که جز انسان های انقلابی هم سنگ و هم‌ترازِ انقلاب، کسی را یارای کشیدن بار آن نیست و هر کس روزی خدای ناخواسته از کشیدن بار آن شانه خالی کند، گرانی آن، تنها شانه‌های خودش را خرد خواهد کرد و بزرگ‌واری دیگر از سربازان انقلاب جای خالی شانه‌های پیشینیان را پر خواهد کرد...
انقلاب اسلامی وابسته به اشخاص نیست و این باید فهم شود.....

-----
اما در باب جریان انحرافی یا جریان‌های منحرف!
از آغاز انقلاب اسلامی جریان های زیادی در هر دوران به واسطه‌ی ناتوانی از کشیدن بار امانت انقلاب در سوداهای راحت طلبی و بی ایمانی، از مسیر آن منحرف شده اند. همان اوایل "دولت موقت" و "مجاهدین خلق" و "نهضت به اصطلاح آزادی" و بعدها جریانات موسوم به "اصلاح طلب" از جمله جریاناتی بودند که از مسیر انقلاب و گفتمان امام منحرف شدند و این ها گرچه هر کدام ضربه ای به قامت انقلاب به حساب می آمد اما در عین حال به مدد خداوندی هر کدام تجربه ای شد بر تجربه های ملت و اطمینانی شد برای دل های مومنان.
در سال های اخیر اگرچه دولت نهم و دهم با گفتمانی بسیار نزدیک به گفتمان امام -به شهادت دوست و دشمن‌ش- آغازگر تحولاتی در ایران بود اما از آغاز خطر شعبه ای شبه فکری در حلقه ی نزدیکان رئیس جمهور مطرح بود.
با وجود آن که هنوز انحراف و میزان انحراف این گروه به صورت گمانه و شایعه مطرح است و هنوز از زبان مرجعی رسمی که وظیفه ای دینی بر دوش ملت مسلمان بگذارد ، حکمی در قبال این گروه و این نگاه صادر نشده است ، جریان های منحرف دیگری نظیر همین جریان انحرافی غائله های سال 88 و آشوب های آن روزها ، با دست گرفتن و تاکید بر انحراف این گروه سعی در پاک‌سازی خویش و منحرف کردن اذهان مردم از انحراف جریان منتسب به خودشان دارند.
مبارزه با انحراف خوب است. بنده هم حتی به قدر فهمم جریان ناهم ‌خوان موجود در دولت را دارای اندیشه های انحرافی می دانم و مطلقا از ایشان دفاع نخواهم کرد، 
اما مبارزه با انحراف از دست آنانی برمی‌آید که خود در مسیر مستقیم اند و یا منحرفانی که با اذعان به انحراف خویش راه توبه را برگزیده اند.
در حالی که امروز رهبری عزیز مانند تمام این دوران پرافتخار زعامتش مصر بر اجرای قوانین است، منحرفین مسبب غائله های سال 88 و جریان های منحرف شده در این سی ساله با شکوه، به طور هم‌افزایی تلاش دارند تا در پس انحراف این گروه اندک خود را مخفی نمایند . این مساله را ملت خواهند دید و دوران تاکتیک های سیاسی چنینی خیلی وقت است که گذشته است....

بی شک اخبار و شایعه های مطرح برای مشکلات احتمالی در روزهای آینده، حتی اگر بنیانی در جریان انحرافی موجود در دولت داشته باشد، به واسطه ی همین منحرفین سابقه دار در حال تقویت و حتی همکاری پشت پرده است.

برای آنان که اهل صلاح و حق اند می نویسم‌:  انحراف را تنها می توان به راه راست آزمود. صراط مستقیم جریان انقلاب... گرفتار بازی های گروه های منحرف نشوید......  

توضیح

از پست قبلی این بلاگ تا امروز قریب به دو ماهی می گذره و نمی تونم به راحتی فیلتر بودن سرویس بلاگر رو بهانه کنم.
تو این مدت خیلی بارها حرف ها و نوشته هایی داشتم ولی هر بار به دلایلی که تنبلی و عدم رغبت هم جزو اون ها به حساب میاد از گذاشتن اون ها توی بلاگ منصرف شدم و معمولا بعد از گذشت چند روز دیگه فرستادنشون رو لازم نمی دیدم! راستش حس می کنم هنوز جنبه ی بلاگ نویسی رو پیدا نکردم! :)  و البته نمی شه نادیده گرفت حضور بلاگ یانون دیزاین رو که پست گذاشتن توی اون با این که کاری ساده و همین طوریه اما گاهی آدم رو قانع می کنه که دیگه به نوشتن نپردازه.
در هر صورت دوباره می خوام شروع کنم و اگه این بار هم کم کم فراموشم بشه شاید دیگه این کار رو بذارم کنار.....
یه توضیح ماوقع بود! همین.

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

خود را کرکسیون کنید!

معمولا وقتی اتودی از طرحی می‌زنی خیلی دل می بندی به آن اتود. آن قدر که دیگر نمی‌شود نقدت کرد؛ یعنی نقد راهی ندارد به نگاه تو که دوخته شده به طرح خودت و حاضر نیست افقی دیگر را نظاره کند.
این وقت‌ها یا اهل دقتی یا نیستی!
اگر نباشی که در این دور باطل سرگردانی و مدام دور طرحت می‌گردی و قربان و صدقه‌اش می‌روی و تا آخر نیز بر همان غلط‌های احتمالی می‌مانی و زمانی که نمره‌ی ارزشیابی طرحت می‌آید متوجه می‌شوی که خطا کرده ای!
- تازه باز اگر اهل غرور نباشی؛ که اهل غرور این موقع متوجه می‌شوند که چقدر داورها به خطا هستند (!) و بیشتر در خطای خود فرو می‌روند.-
اما اگر اهل دقت باشی و به قول بچه‌های آتلیه‌مان به مقام خودکرکسیونی رسیده باشی، کافی‌ست برگردی از آغاز و خود را محک بزنی؛ که این طرح از کجا آمده و کجاهایش چرا تعلق تو را به خود مشغول کرده!!!؟
این طور ممکن است دوباره از آغاز شروع کنی و این بار گل کنی! حتی ممکن است بر طرح خودت بیشتر معتقد شوی ولی این بار خیلی خیلی با دفعه‌ی قبل فرق دارد.
این بار تو خود را آزموده‌ای و حکم می‌دهی!
این بار تو پشتوانه‌ی معیارها را داری و اگر معیارهای نقدت حقیقی باشند، تو به حقیقت تکیه داده‌ای!
--------------

این خودکرکسیونی نزد بچه‌های هنر، قواعدی دارد!
باید اصولت را بچینی مقابل چشمانت و صریح برای خودت بازگو کنی!
باید زیادی با خودت صریح شده باشی!
باید خود را در مظان اتهام قرار دهی و خوب نقدش کنی و بگذاری بنده‌ی خدا به سختی از خودش دفاع کند، اگر دفاعی دارد!؟ 
این خود کرکسیونی یعضی وقت ها از هزار و یک استاد دانشگاه و ساعت‌های معطلی در آتلیه خیلی خیلی بیشتر جواب می‌دهد.
گاهی در همین خودکرکسیونی گل می‌کنی!
اصلا شاید تنها راه گل کردن همین باشد..... 
--------------

ما گاهی خیلی فکر می‌کنیم اهل ایمانیم! خیلی فکر می کنیم رگ گردن‌مان برای خدا بالا زده است، خیلی فکرمی‌کنیم داریم درست عمل می‌کنیم.
مخصوصا در دل غائله ها و آن جاهایی که آدمی باید تصمیم بگیرد چه باشد.....
این مسال چپ و راست، سیاست و زندگی، شوخی و جدی هم نمی شناسد. گاهی خیلی‌خیلی طرف‌دار یک نظامی، دستگاهی، امری هستیم و این طور خودمان را حق می‌دانیم، گاهی هم به شدت خود را منتقد و مخالف نظامی، رفتاری یا امری می‌دانیم و باز فکر می‌کنیم حقیم و در دو حالت فکر می‌کنیم که از سر ایمان‌ست ....

خدا قبول کند، ایمان را می گویم! خدا قبول کند،
اما می‌دانید ایمان چیزی نیست که یک روزی بروی توی جلدش و مومن نامت بدهند و سرخوش از ایمان خود به زندگی معمولت بپردازی! 
ایمان یک تضمین هم نیست که به تو بدهند و تو دیگر هر کاری دلت خواست انجام دهی!
ایمان یک ژست نیست که بگیری تا قبولت کنند! 
این‌ها که می گویم « نیست » ، از قرآن می‌گویم ها! 
البته امروزش هر سه نوع و صدها نوع دیگر می بینیم اما خب! ایمان نیستند.
می فرماید: « أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ » (قرآن کریم، سوره‌ی بقره، آیه 214)
مثال اقوام قبل را نشنیدید که چگونه آن قدر آزموده شدند که حتی رسولان شان هم طاقت‌شان طاق شد؛ از سختی شیرین آزمون‌های مومنانه! و بهشت موعود و نتیجه‌ی بندگی از دل این گونه سختی‌ها به دست می‌آید.

خدا در قرآن عزیزش معیار دست‌مان می‌دهد، تا خود را بیازماییم؛ قبل از آن که حوادث و ایام ما را امتحان کنند!
همان اصولی‌ست که باید مقابلت بچینی و زل بزنی توی چشمشان و با کمال میل و فهم بپذیری‌شان و تسلیم شوی؛ مسلمان شوی،
و بعد در مقام آزمون نفس برآیی:
به من و توی نوعی خطاب می فرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعيداً » (قرآن کریم، سوره‌ی نسا، آیه 60)
« آیا آنان خیال می کنند ایمان دارند به کلمه ی وحی و به تمام آن چه قبل از تو پیامبر، نازل شده، در حالی که در اختلافات، به طاغوت و غیر الله پناه می‌برند و حکم از آ‌ن‌ها می جویند در حالی که دستور دارند با طاغوت و غیر خدا مبارزه کنند! آری خود به شیطان مهلت می‌دهند و او می خواهد که گمراهشان کند، چه گمراه شدنی! »

کلاه خود را قاضی کن دوست من!
هرجا سخنی می شنوی، نقدی، مجادله ای ، نظری، هر جا خبری می شنوی حتی!
معیار سنجش‌ت چیست؟ حَکَم‌ت کیست؟ با حکم چه کسی و چه منشی حرکت می کنی و به حکم چه منشی از پا می ایستی!؟ 
کدام رسانه ، کدام بیانیه، کدام پیام، محرک توست!؟ 

کلاه خودت را قاضی کن! 
اگر غیر از خدا باشد معیار محکت ، پس لاجرم به حکم طاغوت است و طاغوت یعنی ماسوی‌الله....
وای از آن که نه به حکم غیرخدا که به حکم و رای دشمنان خدا باشد.....

کلاه خودت را قاضی کن!
.....
گویا ما هنوزخیلی خیلی کافریم........ 


-------------
پی نوشت:

این کرکسیون که در متن آمده، همان correction  انگلیسی ست که از زبان فرانسه به این صورت وارد زبان فارسی شده است! راستش در میان بچه های هنر، این کلمه خیلی مرسومه به طوری که اون رو کلمه ای بیگانه نمی دونن! و به حک و اصلاح طرح به معاونت استاد یا دوستی دیگر گفته می شه! 

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

فدای چادرت ...

گرفته‌اند بی شرف‌ها، زنان چادر به سر بحرینی را کتک زده‌اند؛ به خاک انداخته‌اند؛
مثل مادرشان فاطمه (س)......
سربازان سعودی، فرزندان خلف پدران بی ایمان مدینه نشین ناخلفشان! نطفه های بسته شده به غیظ علی(ع) و آل علی (ع).....
مزدوران کثیف از خدا بی خبر....

همین حوالی بوده گویا! همین روزها... پیامبر (ص) دنیا را ترک گفته اند و ....
نمی شود نوشت که.....

خدا لعنت شان کند. 
خدایا تو شاهد باش چه قدر از آن‌ها و این‌ها بیزارم
......
خواهر من!
بگذار این ماه‌های حرام بگذرد؛ پای چادر پاک تو جان می دهیم!
تاریخ دیگر واقعه‌ای چون کوچه‌ی بنی هاشم را نخواهد دید. بعون الله..
بگذار این ماه‌های حرام بگذرد؛  تمام وجودمان را می دهیم تا چادرت با غرور بر سرت بماند.
به این هم بسنده نمی کنیم.
بگذار این ماه‌های حرام بگذرد؛ انتقام تمام چادرهای خاکی را خواهیم گرفت.
انتقام تمام دست درازی ها را؛ تمام هتک حرمت ها را، انتقام تمام نگاه ها را! حتی انتقام تمام مسخره‌گی ها را خواهیم گرفت.
بگذار این ماه‌های حرام بگذرد.....

----------------
کور چشمی که نمی تواند عظمت چادرت را ببیند. چادر فاطمی‌ات را.....
تا آن روز، اجرت با... 
اجرت با مادرت...

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

جهاد اقتصادی و قوه‌ی قضا

اخبار ساعت 2 یعدظهر است. آیت الله لاریجانی در قاب تلویزیون آمده اند و در پایان حرف هاشان در مورد غرب و حقوق بشر و مجرم بودن غرب در موضوع اخلاق و حقوق بشر ، چیزی به این مضمون می فرمایند که: " امیدوارم در موضوع جهاد اقتصادی آن چه که از دست قوه قضائیه میسور است، رو در این سال بتونیم انجام بدیم. "

در حالی که آقای خامنه ای در بازدید از منطقه عسلویه و پارس جنوبی فرمودند +  : "… جهاد اقتصادى، صرفاً تلاش اقتصادى نیست. جهاد یک بارِ معنائى ویژه‌اى دارد. هر تلاشى را نمی‌شود گفت جهاد. در جهاد، حضور و رویاروئى با دشمن، مفروض است. انسان یک تلاشى می‌کند، دشمنى در مقابل او نیست؛ این جهاد نیست. اما یک وقت شما می‌خواهید یک تلاشى را انجام دهید، که به خصوص یک دشمنى سینه به سینه‌ى شما ایستاده است؛ این می‌شود جهاد. ممکن است یک وقت این جهاد به شکل قتال باشد، ممکن است جهاد مالى باشد، ممکن است جهاد علمى باشد، ممکن است جهاد فنى باشد؛ همه‌ى این‌ها جهاد است؛ انواع و اقسام جهاد و مبارزه است. اگر بخواهیم در ادبیاتِ امروز ما براى «جهاد» معادلى پیدا کنیم، می‌شود «مبارزه». جهاد اقتصادى، یعنى مبارزه‌ى اقتصادى…"


آقای آیت الله لاریجانی!(1) جهاد اقتصادی یعنی مبارزه اقتصادی! مبارزه زمانی معنا دارد که دشمنی باشد در مقابل ... این ها را آقا فرمودند.
چه مبارزه ای بالاتر از مبارزه با کسانی که به نفع شخصی خود نفع ملتی را در اقتصاد لگد مال می کنند!؟
دشمن اقتصاد همین ها هستند دیگر!! و شما مسئول اصلی این مبارزه هستید! (2) 
شما مسئول اول قوه قضای انقلاب اسلامی هستید!
همان قوه ای که چشم امید فرزندان انقلاب برای اجرای عدالت ، به آن است!
من در کلام شما این طور درنیافتم که شما،خودتان و قوه ی تحت امرتان را، مخاطب اصلی یا لااقل یکی از اصلی ترین مخاطبان پیام نوروزی آقا و عنوان این سال، شناخته اید!
گویا شما مانند خیلی دیگر از مسئولین، فکر می کنید ببینید که چه کاری از دست تان و دست قوه تان برمی آید،تا لله ، برای خدا در کنار سایر وظایفتان در موضوع جهاد اقتصادی انجام دهید!!؟

در حالی که شما مخاطب اصلی این جهاد هستید! (3) چند سالی ست که ملت منتظر این جهادند؛ این مبارزه با سران فساد اقتصادی! این به محکمه کشاندن مفسدان اقتصادی که کاخ هاشان بر کوخ های ملت استوارشده است!
آقای آیت الله! خدا اجرتان دهد و کمک تان کند؛ دیگر باید آقا به چه زبانی بگوید :  مبارزه!!!؟ تا مفسدان اقتصادی را مبارزه کنید!؟

ملت چشم انتظارست و البته طلب کار! مسئولی که شما باشی خادم ملتی به امر امام و رهبری و بنده‌ی خدایی به حکم قرآن! پس دریابید این یک سال را؛ سال جهاد اقتصادی را.....

------------ 
(1) فارغ از مسئولیت تان از زمانی که خیلی پیشتر شناختم‌تان دوست‌تان داشته ام و دارم تا حالا....

(2) همین می شود دیگر! وقتی قوه قضاییه عمل نکند، آن وقت رئیس جمهوری بیاید و بگوید می خواهم لیست مفسدان اقتصادی اعلام کند؛ کلی ملت امید واهی می بندند که شاید بلاخره از این مسیر چیزی رخ دهد! غافل از آن که گره را باید با دست واکرد، که با دندان افتادن به جان آن، زحمت دارد تنها! آن بنده خدا هم کاری از پیش نبرد؛ قوه قضا هم کناری نشست......

(3) از آن روز که آقا این سال را جهاد اقتصادی اعلام کردند، تا حالا مدام در فکریم که در حد خودمان هر کدام مان چه کنیم که بشود جهاد اقتصادی! حالا می بینیم مخاطب های اصلی این مبارزه هم گویا مثل ما مانده اند که چه کنند!!! دوستان رسانه و قلم! موجی باید راه بیافتد تا آقایان را کمک کند تا بدانند که وظیفه ی اصلی آن هاست این جهاد و مخاطب اصلی ایشانند و کار مبارزه بر زمین مانده! الان چند سال است ..... دستی بجنیانید.