۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه
فیلم نامه
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
دو دو تا چهار تا
۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه
جهان پست انیش کاپور
خیلی جالب متقارن شد این قرار با نوشته دوست عزیزی در مورد همین جناب مجسمه ساز هندی.
چندی نمیگذرد که کاپور هم مانند حدید و فاستر و لیبسکیند و آیزنمن و گرگ لین و صفدی و ... نزد دوستان هنری و دانشگاهی بنده ، می شود هنرمند جهانی و حرف و فکر و طرحش وحی منزل! غافل از آن که شناخت دقیق این افراد به راستی نظر آدمی را نسبت به حتی تمام نکات مثبت کارهایشان متفاوت می کند!
------
نه به دلیل بزرگی و والایی هنر او، که تنها و تنها به خاطر یانوننوت شرمم می گیرد که خیلی این آدم را طرح و معرفی کنم اما ناچارم برای شناخت و بحث پیرامون هنر شهوانی، یکی را شاهد مثال بگیرم و آن یکی لاجرم باید نشان و آینهی تمام نمای آن باشد.
هنر آدمی را به منزلگاه شهود و درک ماورای محسوسها می کشاند؛ طبعا این موجود وقتی ضمیمه اش کلمهی اروتیک شد، بنایش بر آن است که ماورای محسوس لذت های جنسی، چیزی را به شهود مخاطب برساند. اما به راستی هر چه بیشتر به عمق لذات جنسی رسوخ کنی، ماورای لذت محسوس جنسی چه چیز می تواند باشد؟ اگرچه لذت جنسی یکی از نیازها و خدادادهای بشری به منظور بقای نسل و تمتع دنیایی ست و در جای خود امری غیرمذموم و طبیعی به حساب می آید، اما چیزی که در ورای این لذات به صرف لذت بودن و در ازای پرستش آنها به دست می آید چیزی جز پوچی نیست و این بحث ریشه در هزار و یک کلام فلسفی و کلامی دارد! این گونه می شود که هنر اروتیک تمام تلاش خود را دارد تا لذت جنسی را تعمیق بدهد و تعمیق دهد و تعمیق دهد! سکرت و مستی هرزهای که مخاطب را مست شهود جنسی میکند! روح آدمی را تخدیر می نماید و فرصت شوق و شور و عشق و مستی حقیقی را در زندگی آدمی از او سلب می کند.
بسیاری از فیلمها و حتی کارتونهای کودکانه نیز برخوردار از این سطح از هنر شهوانی هستند. این مساله به خصوص در تبلیغات تلویزیونی آن جا که قرارست نفس کودک را متمایل به امری کنند به وفور به چشم می آيد.
شما در فضایی قرار می گیرید که هجوم رنگ و انحنای مطبوع فضا سخت تحت تاثیرتان قرار می دهد. تمایلات نفسانیتان به غلیان در میآید. شما از تاثیرات پنهانی که سخت بر شما غلبه کرده اند ناآگاهید و خیلی راحت از کنار این موضوع می گذرید! آن قدر راحت که حتی متوجه نمی شوید هنرمند شما را در درون یک آلت تناسلی خیلی خیلی بزرگ با تمام مولفههای انتزاعی به یادآورندهی آن گرفتار کرده بوده است. شاید بهترین نمونهی این مثال همین اثر Leviathan-Monumenta انیش کاپور باشد. این پروژه، یک فضای عظیم در میان فضای عظیم نمایشگاهی بود که بیرون و درون آن هر کدام به نحوی از دقیقترین مولفههای هنر اروتیک بهرهمند بود.
مسالهی شهوت پرستی در یگانگی عجیبی با موضوعات خشم و غضب و پوچگرایی ست و ظهور این امر در دنیای امروز منجر به ایجاد گسترههای جدیدی از روابط حیوانی انسانها شده است که از عهده و رسالت این یادداشت بیرون است. در هنر نیز این یگانگی به خوبی به ظهور می رسد.
انیش کاپور در اثر اینستالیشن دیگر با عنوان "shoot the corner" با قرار دادن اسلحهای در مقابل دروازهای کلاسیک به رنگ تیره در زمینهای سفید از مخاطبان می خواهد تا با چکاندن ماشهی توپ، تودههایی چگال و خمیری به رنگ خون را به دیوار مقابل شلیک نمایند. توده ها از دروازه رد شده و در دیوار مقابل طرحوارهای وحشی و خشمزده را ایجاد می کنند. تفسیر باقی المانهای موجود در این اینستالیشن با خودتان!
کاپور در طراحی آثار حجمی پارک کینزینگتون در لندن نیز با پرداخت به مساله عدم در تعارض با وجود و ابراز پوچگرایی، مجددا با آمیختهکردن این پوچاندیشی با تمایلات شهوانی، در انتزاعی بالاتر دست به خلق آثاری از این دست می زند.
به راستی نیز چنین است. اگر هنر از جان هنرمند بیرون می آید و اگر امتداد وجود هنرمند است و اگر نتیجهی شهود اوست که به درگاه چشم و حس ما آورده است، چه انتظاری می رود از هنرمندانی که نهایت شهود معنایی آن ها درک لذات حیوانی شهوانی و تعمق آن لذات است، چیزی غیر از این را به عرصهی شهود من و توی مخاطب بکشانند.....
------
از گرافیک و عکاسی و سینما و تلویزیون هم نگفتم. چرا که می دانم در خانههای عقل و انصافتان کسی هست که یک حرف بس باشد.
پس نوشت:
به شخصه فکر می کنم پرداخت به مسائلی نظیر موضوع هنرمندان فراماسون و تقسیم بناها و آثار به فراماسونی یا غیرفراماسونی، با صرف نظر از صحت یا عدم صحتشان، در زمانهی امروز عملی رهزن است که تنها از دیدن مسائل بدیهی تر بی شک و شبه بازمان می دارد. خیلی مد شده است این روزها از چیزهایی گفتن که ملاک و معیاری در نقدشان یا نیست یا در همان ملاک و معیارها شک های فراوانی هست. اما متاسفانه به بدیهیاتی روشن در عرصهی هنر حاکم در دنیا و هنر در حال ترویج از سوی مجامع عظیم هنری -که غالبا به دست یهودیان اداره و پشتیبانی می شود- توجه چندانی نمی کنیم
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
تکامل هنر غرب
این کمیک، تحولات ماشین بتمن رو در یه پرده به نمایش گذاشته! کار خوبی شده و گرچه شاید به هدف این نذاشتنش که ما بشینیم و به استنادش، از غرب بد بگیم اما حالا که میشه گفت، چرا نگیم!!؟ :)
این پست رو گذاشتم تا دوهزار و یازده مسیحی سربرسه بعد بذارم!
حالا می شه گفت
امروز در پس گذر هفتاد سال از حماسهی (!) بتمن ، هنوز هم مرکب اسطورهی حماسهی غرب از آسمان دنیا فراتر نرفته.......
هفتاد سالی که یه عمره ....
به نظرم تمام اون چیزی رو که غرب تو این هفتاد سال بهش رسیده، مثلا تو وادی هنر، و میزان جهش و تکامل هنر دنیای غرب رو می شه در این یه پرده به خلاصه دید...
این ست تمامِ تمامِ تمامِ تکامل هنر و فرهنگ غربی ..... باور کنیم.
-------------------------
پی نوشت:
این لابهلای پست های ضرورت بازتعریف تاریخ هنر، محض یه رفت و برگشت (بهش می گن: ووله!!!) این پست اومد.... :)))
راستی اگه کسی باکیفیت بهتر خواست این کمیک رو ببینه به این آدرس برین، من برای سبک شدن بلاگ کیفیت رو پایین اوردم:
http://graphjam.files.wordpress.com/2011/01/batmobile_page.jpg
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
معیار هنری!؟
۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
ناخودآگاه جکسون!
جکسون قوطی های رنگ را یکی یکی باز می کرد و روی بوم بزرگی که کف استودیوی کوچکش در منطقه ی مسکونی کوچک اسپرینگ از توابع نیویورک پهن کرده بود، خالی می کرد!
رنگ ها به طور تصادفی روی هم می نشستند و لایه لایه جرم کدر بوم را تشکیل می دادند. این طور جکسون پولاک در طول چند سال عمر اندکش که اندکی از آن را تازه به این کارها مشغول بود، خالق آثاری می شود که 1973، تنها "قطب آبی"ش توسط گالری ملی استرالیا، به قیمت 2 میلیون دلار خریداری می شود!
البته که بعدها بیش از این ها هم می خرند؛ آثار جناب جکسون را، جکسونی که تنها 44 سال زندگی کرد و حتی خواب این فروش های میلیونی را هم نمی دید!
از این که می خرند و چرا می خرند ، بگذریم، اما از این که جکسون چرا چنین می کند به سادگی نمی توان گذشت!
می گویند جکسون روح لطیفی داشته است! شاید ...
می گویند او در قالب های مرسوم نمی گنجیده! البته که همین طور است ....
می گویند خیلی اهل خلوت بوده ! بر منکرش لعنت با آن زندگی دور از شلوغی اش در اسپرینگ ایست هامپتون نیویورک اما.....
اما ذوق زدگی های جکسون از مطرح شدن هایش را چه کنیم!؟
اما اعتیاد عمیقش به الکل را چه ؟ و نمی توان باز هم نادیده گرفت این را که اگر تنها 44 سال عمر کرد و پاییز 1956 اسپرینگ را هم ندید، همه و همه تنها به خاطر همان مستی لاکرداری بود که منجر به آن تصادف مرگبار شد.....
جکسون لطیف گویا خود نیز نمی دانست چه می کند؛ آخر او حتی تابلوهایش را نام گذاری هم نکرد و تنها با شماره آن ها را از هم تفکیک می داد! مثلا همین قطب آبی در واقع یعنی : تابلوی شمارهی 11 !!!
می گویند : لازمه ی هنر همین ناخودآگاهی ست که با عبور آدمی از خودآگاهی حاصل می شود.
می گویم : قبول! اما هر ناخودآگاهی ؟
جکسون که آن قدر می نوشد تا عقل و هوش از سرش برود و نا خود آگاه گردد، بعد می گیرد و رنگ ها را یکی یکی روی بوم خوابیده خالی می کند، بعد حتی نمی داند چه کرده که در جواب پرسش گران می گوید : رها کنید و تنها ببینید تابلو خودش به شما چه می گوید! جکسون هم ناخودآگاه هنرمندانه دارد!؟
انصاف باید داد.....
×××
انصاف که بدهیم، جکسون حق دارد و هنرمندانه کار می کند!
دنیای غرب که خودآگاهش می شود نیچه! و دانشمند تجربی ش فروید، لاجرم ناخودآگاه هنرمندانهاش همین جکسون خودمان است دیگر...... (1)
دوستان ، به دنیای غرب و ژرفایش احترام بگذارید!